تبليغاتX
من هنوز هم به عشق معتقدم!
این وبلاگ سعی داره از نظر علمی به مقوله عشق به جنس مخالف بپردازه.

در اين نوشتار منظور از عشق همان عشق زميني به جنس مخالف ميباشد:

هنوز کسي در مورد وجود يا عدم وجود آن چيز دقيقي نميداند.بعضي ها ميگويند عشق وجود ندارد بلکه نوعي توهم است. و بعضيها وجودش را نسبي ميدانند

يعني ميگويند انسانهايي هستند که عاشق ميشوند و کساني هم هستند که هيچگاه آنرا تجربه نميکنند

از نظر خيلي ها عشق با تمام احترامي که به آن قائلند نوعي توهم،خيالپردازي،انکار واقعيت،خودگولزني و نوعي حماقت است.

عشق به پندار اين نوع طرز تفکر نوعي ديوانگيست و آدم عاشق در اين ديدگاه نوعي بيمار رواني و ديوانه محسوب ميشود.بيماريي که خود شخص عمدا و تعمدا دچارش شده ( حماقت عشق )

از طرفي ديگر از ديدگاهي متضاد با اين طرز تفکر عشق را نوعي روشن بيني، جهان شناسي، عرفان،حتي خدا شناسي و ... معرفي ميکند.

با اين حال عده ديگر با اعتراف به ديوانگي عاشقان آنرا نوعي ديوانگي شيرين ميدانند و ضمن قبول آن با افتخار خود را مجنون ( ديوانه ) مينامند.

راستی عشق واقعا چیست؟

 

آيا عشق همانيست که در کتابهاي معروف ازآن ياد ميشود و يا نه عشق همانيست که ممکن است مانند ويروسي هر آن در ما رخنه کند و زندگي را از يادمان ببرد؟
راستي کدام حقيقت درست است: اينکه انسان عاشق ميگويد: « من دنيا را طور ديگه اي ميبينم تا حال کور بودم و فريفته ظواهر حال من روشن بين شده ام » يا اين يکي که ميگويد:« عشق مرا کور کرده نميتوانم بر واقعيات تمرکز داشته باشم ، نميتوانم تصميم عقلاني بگيرم »

آیا واقعا عشق تپه ایست که هر خری از آن بالا میرود؟

یا نه

اکسیریست که هر دلی را جوان میکند؟

آيا عشق داستاني تکراريست که از اول خلقت انسانها مانند موجودي پليد موزيانه انسانهايي را گرفتار نفرين خود ميکند؟

يا نه ... همانيست که جهان را اداره ميکند.

راستی انسانهای عاشق چقدر در زندگی خود موفقند؟

آيا اونهايي که به طبقه بالاي جامعه خود دست پيدا ميکنند انسانهايي احساساتي و عاشق بوده اند؟

آيا با عشق مي بايد تعارفي برخورد کرد که هر وقت دلش بخواهد بيايد و هر وقت که بخواهد برود؟

يا مي بايد با عنصر عقل ورود و خروجش را تحت کنترل در آورد؟

Image and video hosting by TinyPic

مطالبی رو که در پائین مینویسم تا حدودی برگرفته از نظریات فروید و مخصوصا متن سخنرانیشه و البته نقل به معنا شده؛ اما بیشترش نظرات خودمه که البته نمیشه گفت نظرات جامعی باشه؛ بنابراین از خوانندگان محترم تقاضا دارم تا نظر بدند و هرجا که مرتکب اشتباه شدم منو راهنمائی کنند و از همه مهمتر که تجربیات خودشون رو در مورد عشق بگن و اینکه فکر میکنن چه علتی باعث عاشق شدنشون شده.

همانطور که میدونین فروید نظریه ای تحت عنوان « عقده ادیپ » داره. بر پایه این نظریه هر انسانی از بدو کودکی خواسته هایی در ذهن خودش داره که بشکلی ارثی از اونها پیروی میکنه و هرگاه مانعی بر سر راه این خواسته ها قرار بگیره باعث ناکامی میشه و فرد این نیروی ( خواسته ) خودش رو یه طورایی میبایست آزاد کنه. این نیرو که در ابتدا به اون « لیبیدو » گفته میشه میتونه حتی در مقعد کودک باشه. کودک از اینکه ادرار میکنه احساس رضایت خاصی بهش دست میده. لیبیدو میتونه به لب و دهان منتقل بشه؛ کودک از اینکه پستان مادرش رو میمکه احساس رضایت میکنه. لیبیدو در لثه باعث میشه که کودک بخواد هر چیزیرو گاز بزنه و در نهایت در حدود سن ۵ سالگی لیبیدو به آلات تناسلی منتقل میشه و کودک میخواد هر کسیرو ...

بله دوستان. با توجه به نظریات فروید ( که حتما شما هم این موراد رو در کودکان سراغ دارین و نمیتونین انکارش کنین ) متوجه میشیم که خیلی از خواسته های ما ریشه دار هستند و مخصوصا اینکه ریشه ای ترین اونها از همان دوران کودکی در ما وجود داشته.

اما چون موضوع بحث ما « عشق » هست ما میخوایم که فقط به اون جنبه از قضایا نگاه کنیم تا وقت منو  شما بیش از این گرفته نشه.

کودک در حدود ۵ سالگی در آلات تناسلی خود احساس خاصی داره و میخواد که اونرو هرطوری شده یه جایی بکار ببره. حتی کودک از اینکه شلوار خودش رو خیس کنه احساس رضایت میکنه کما اینکه با تنبیه والدینش مواجه میشه. بعد ها این احساس جای خودش رو به سکس میده.

حال فکر کنید که این خواسته کودک خوب جهت داده نشه و مطابق با هنجارهای اجتماعی کودک از تماس جنسی منع بشه. این همان ناکامی در اوان کودکیه که فرد با اون مواجه میشه.

ما گفتیم که هر خواسته ای نیرویی به همراه داره. فکرش رو بکنید که اگه این نیرو در جهت اصلی خودش قرار نگیره چه اتفاقی میفته؟ سه حالت ممکنه رخ بده: ۱- فرد این نیرو رو منحرفش کنه به جای بهتری( مثلا شعر بگه، ورزش کنه، هنرمند بشه و ... ) ۲- فرد این نیرو رو منحرفش کنه به جای بد تری( خشونت به خرج بده، دزدی کنه و ... ) ۳- فرد نتونه از خواسته اصلیش دل بکنه و اون رو در خودش فرو ببره و همواره اون خواسته همچون گره ای نا گشودنی در ذهنش باقی بمونه که به آن عقده ( گره ) میگوئیم ( که عوارضی همچون افسردگی، جنون و حتی خود آزاری - ماژوشیسم - به دنبال داره)

ضمیر خودآگاه: به نوعی حافظه ( معمولا موقتی ) گفته میشه که ما روزمره با اون درگیریم و به اون آگاه هستیم؛ مانند: دانستن نام و شناختن قیافه افرادی که با اونها روزمره سر و کار داریم، اینکه به راننده چه مقدار کرایه بابت فلان مسافت باید بپردازیم، رنگ چشمان دوست مورد علاقه مان و هر چیزی که در ذهنمان هست و با کمترین تمرکزی میتوانیم آنرا بخاطر بیاوریم.

ضمیر نا خودآگاه: نوعی از حافظه ( دائمی ) که بصورت کامل در ذهنمان ثبت گردیده اما به دلایلی از جمله بی اهمیت بودن و گذشت زمان فراموش کرده ایم؛ مانند: حالت چشمان مادرمان وقتیکه موقع شیر دادن به ما نگاه میکرد! خاطره بدی که از تصادف یکی از دوستانمان در سن 8 سالگی داشتیم. عطسه ای که دختر همسایه زد و در آن هنگام در سن 7 سالگی برای رفتن به مدرسه عجله داشتیم و همه اینها را از یاد برده ایم.

نکته: ضمیر خود آگاه مقدمه ضمیر نا خود آگاه میباشد، یعنی اینکه چیزهایی را که میشنویم و میبینیم ( ضمیر خود آگاه ) به مرور زمان فراموش میشوند و در ضمیر ناخود آگاهمان باقی میمانند.

نکته: گاهی اوقات حوادث بدون اینکه وارد ضمیر خود آگاه گردند مستقیما وارد ضمیر نا خودآگاه میگردند و آن هنگامیست که رویداد توسط فرد تنها احساس میگردد و درک نمیشود و یا لااقل کامل درک نمیشود ( چون فرد اهمیتی به آن نمیدهد و نمیخواهد درک کند ) مثلا چشمان ما وقتیکه در حال عبور از پیاده روی شلوغی هستیم آدمهای زیادی را میبیند اما هیچگاه ما به آنها توجه ( درک ) نمیکنیم اما به محض اینکه به چهره زیبایی برخورد میکنیم به آن توجه میکنیم  ( اهمیت میدهیم ) اما کماکان ذهنمان وقایع را ثبت میکند اما این ثبت وقایع دارای شدت و ضعفی با توجه به درکی که میکنیم میباشد.

بگذارید مثالی روشنتر برای این دو واژه ضمیر خودآگاه و نا خود آگاه بگم:

در پایان یک شب به یاد ماندنی از مهمانیی که یکی از دوستان ترتیب داده خسته و خواب آلود از وی میخواهید که برای شما تاکسی بگیرد، ولی وی اظهار میکند که شماره تماس ندارد و میباید با مرکز اطلاعات تلفن 118 تماس بگیرد.

میزبان تماس گرفته و کاربر 118 شماره را به وی میگوید، اما او کاغذ و قلم برای یادداشت ندارد و ناچارا تا برقراری تماس با شماره اعلام شده آن شماره را در ذهن میسپارد اما در این حین شما اسم شخصی که در مهمانی نظرتان را جلب کرده را میپرسید و او در حالیکه گوشی تلفن در دستش هست به شما نگاهی میکند و لبخندی میزند ...

دوباره به صفحه شماره گیر تلفن نگاهی می اندازد اما شماره تاکسی تلفنی که از 118 گرفته بود را فراموش کرده!

فکر میکنید علتش چه بوده؟ مطمئنا نظیر چنین چیزی برای شما هم بارها رخ داده. هنگامیکه شماره از 118 پرسیده شده میزبان این قرار را با خود گذاشته که بلافاصله ( ضمیر آگاه ) شماره را به شماره گیر منتقل کند اما شما با پرسشی دیگر ذهن او را منحرف کرده اید و شماره فراموش شده. اما آیا واقعا میزبان هیچگاه نمیتواند آنرا بخاطر بیاورد؟ بگذارید داستان را ادامه دهیم ...

میزبان متلک وار به شما میگوید: « وای! تو هنوز چشم چرانی میکنی؟ شماره رو فراموش کردم » و بعد از چند لحظه در حالیکه سرش را پائین گرفته تمرکز میکند و میگوید « آها .. یادم اومد » و بلافاصله شروع به شماره گیری میکند.

همانطور که فهمیدید در لحظه اول اطلاعات ( در این مثال شماره تلفن ) از ضمیر خودآگاه دور ( فراموش ) شد و به طرف ضمیر نا خودآگاه حرکت کرد و دوباره فرد با تمرکز ذهنی توانست با سرعت به اطلاعات از دست رفته برسد و یک کپی از آن را به ضمیر خودآگاه خود برگرداند.

اینها فقط مثالهای اندکی از ضمایرمان بودند و ما در طی شبانه روز بارها و بارها با آنها سر و کار داریم.

این مطالب ادامه داره...

تونستي نظري هم بده! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 1:30  توسط ّپویا گل  | 

سلام. شاید برای شما هم پیش اومده باشه که در مورد عقیده ای که مردم از اونها پیروی میکنند خواسته باشید بصورت منطقی قضاوت کنید یا لااقل مثل بقیه فکر نکنید و حتما دلایلی رو هم برای خود داشته اید.
بحثی رو که میخوام پیش بکشم در مورد عقاید مردم درباره خوش شانسی و بد شانسیه؛ و تمام سعیم اینه که این مبحث رو به شکلی منطقی دنبال کنم. امیدوارم که این مطالب رو تا آخر بخونید و حتما نظر خودتون رو هم بدین:
وقتی برای کسی اتفاق ناگواری میفته فورا میگه که من بد شانسی آوردم و یا کلا بدشانسم و یا اینکه میگه من کلا از اول زندگیم بدشانس بودم؛ و وقتی هم اتفاق خوبی میفته میگه که خوش شانسی آوردم.
این جور افراد معمولا این سری اتفاقات خوب یا بد را به تقدیر نسبت میدهند؛ اما واقعا تقدیر و شانس واقعیت دارند.
حالا بیائید اینطور تصور کنیم که شانس برابر با مهره های سیاه و بد شانسی برابر با مهره های سفید میباشند. ما ده مهره سیاه و ده مهره سفید داریم و آنها را داخل کیسه ای قرار داده ایم، بدون اینکه داخل کیسه را نگاه کنیم مهره ای را بر میداریم؛ آیا مهره سیاه است یا سفید و یا به عبارتی ما بدشانس بوده ایم و یا خوش شانس؟ آیا به صرف اینکه مهره ای را که برداشته ایم سیاه و یا سفید بوده میتوان گفت که خوش شانس و یا بد شانس بوده ایم. همانطور که میدانید احتمال اینکه مهره سیاه و یا سفید باشد 1 بر روی 20 میباشد. بنابراین از لحاظ علمی نمیتوان به تقدیر این مهره ها اعتقادی داشت.حال اگر تعداد مهره ای سیاه بیشتر از سفید باشند میتوان گفت که احتمال بد شانسی بیشتر است!
زندگی ما تشکیل شده از مهره های سیاه و سفیدی که ما در ایجاد آنها نقش بسزایی داریم. ما میتوانیم مهره های سفیدمان ( احتمال خوش شانسی ) را افزایش دهیم و حتی مهرهای سیاهمان ( احتمال بد شانسی ) را به دور بریزیم.
اما خیلی همه ماها با مهرهای سیاه و سفیدی که سرمایه اولیه زندگیمان را تشکیل میدهند به دنیا می آییم.
آیا ما واقعا محکوم به تقدیر هستیم؟
در مثالی که زدیم گفتیم که ده مهره سفید و ده مهره سیاه را به داخل کیسه ای می اندازیم؛ حال اگر دست خود را داخل کیسه کنیم و مهره ای را انتخاب کنیم و این کار را ده بار انجام دهیم این احتمال وجود دارد که هر ده بار سر از مهره های سیاه ( بد شانسی ) در آوریم؟! آیا اینکه من و یا شما دست در کیسه کنیم و مهره ای را انتخاب کنیم، از لحاظ شانس با هم تفاوتیم داریم؟ آیا کیسه میتواند در تعیین رنگ مهره ها نقشی داشته باشد؟!!!!
خیر، کیسه زبان بسته هیچ نوع اراده ای از خود ندارد!
بله دوستان؛ آنچه را ما بعنوان خوش شانسی و بد شانسی میشناسیم به همین سادگی قابل حلاجیست.
ما با یکسری مهرهای خوش شانسی و بد شانسی بدنیا آمده ایم. اما این دلیل بر این نیست که ما صرفا خوش شانس و یا بد شانس باشیم.
حال این سوال مطرح میشود که چطور میتوان بر بد شانسی غلبه کرد؟
پاسخی که میتوان به این سوال داد اینست: با نابود کردن مهره ای سیاه و یا لااقل به حداقل رساندن مهرهای بدشانسی سیاه
بگذارید مثالی بزنم:
شما برای خرید کفش به بازار میروید و برای اینکه کفش مورد نظرتان را انتخاب کنید به کفش فروشیهای زیادی سر میزنید؛ و ممکن است وقتی به اولین کفش فروشی وارد شدید کفش مورد علاقه خود را پیدا کنید و یا عکس آن ممکن است که کفش مورد علاقه تان را در آخرین کفش فروشی بیابید. اما به هر حال شما سعی میکنی تا آنجایی که میتوانید به کفش فروشیهای متعددی سر بزنید ( یعنی مهرهای سفید و حق انتخاب خود را زیاد کنید ) تا شانس بیشتری برای انتخاب داشته باشید.
ادامه مطلب در آینده ای نزدیک...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 21:49  توسط ّپویا گل  |